عطـــــــــــاعطـــــــــــا، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

حبه انگور مامان و بابا

تولدت مبارک

سلام ناردونه مامان امروز تولدت بود که به خوبی و خوشی برگذار شد. پارسال این موقع پسر مامان ده ساعته بود.آخه ساعت یک دنیا اومدی.منم که هنوز کامل بهوش نیومده بودم.توی بیمارستان کنار تخت مامان خوابیده بودی فدات شم. الان خیلی خسته م عطا جان.بعدا برات عکس میذارم.دورت بگردم ایشالا صد و بیست سال عمر با عزت داشته باشی و عاقبت بخیر بشی. خیلی دوستت دارم. بوس
5 اسفند 1391

انگار همین دیروز بود...

سلام عسل مامان خوبی نازنینم؟ شاید این آخرین پستم قبل از یکسالگیت باشه.آخه اینروزا سرم شلوغه.دارم برای تولدت آماده میشم. البته قرار نیست خیلی مفصل باشه .ایشالا وقتی بزرگتر شدی برات یه تولد توپ میگیرم تا خودت هم بتونی حسابی خوش بگذرونی و کیف کنی. عطا هرچی از شلوغیا و شیرینیات بگم کم گفتم.گاهی دیگه واقعا از دستت عاجز میشم.هیچ جوری جلو دارت نیستیم وقتی بخوای کاری رو بکنی.هزار بارم بکشمت کنار باز راه میفتی میری پی شلوغیت.خدا رو شکر که سالمی و شیطونی میکنی و به خونمون صفا دادی.یعنی واقعا الان گیج میمونیم که قبل از بدنیا اومدن تو چه زندگی کسالت آوری داشتیم و خودمون نمیدونستیم. اینو مامان جون اینا هم میگن. رهای خاله هم کلی بزرگ شده و...
19 بهمن 1391

چند تا عکس

سلام پسرکم. چند تا عکس از این مدت میذارم که تو ماه محرم و شب چله و... ازت گرفتم. این دوتا عکس مال ماه محرمه که برات لباس علی اصغر گرفتیم تا ببریمت شیرخوارگان حسینی که اونم بخاطر اینکه خوب اطلاع رسانی نکرده بودن قسمت نشد.همه شهرا جمعه بود ولی اینجا دو روز قبل گرفته بودن جمعه هم الکی تا ساعت نه ده گرفتن تا ما برسیم تموم شد متاسفانه... شب چله هم برات عجله ای لباس هندونه ای گرفتیم ولی فعلا از اون لباست عکس مناسب ندارم بعدا میذارم برات. مامان جون هم که الهی فداش شم برای اولین چله ت کیک گرفته بود برای فندق مامان که از بس اینور اونور خورده بودیم نگه داشتیم دو روز بعدش بریدیم.اینم بگم شب چله دیدم حال نداری نگو گلوت چرکی شده.تو ای...
11 بهمن 1391

در حال ورود به 12 ماهگی و نزدیک شدن به تولد....

عطای نازم سلام، اگه بدونی چقدر بلا شدی پسر گلممممممم... قربونت برم رفته رفته خوشمزه تر میشی.چه کارا که نمیکنی.بذار برات تعریف کنم مامانی. *مدتیه به هرچی دستت بند میشه سر پا می ایستی و حالا بدون کمک میتونی خودت بیشتر از ده ثانیه وایستی.خیلی هم کیف میکنی فدات شم. *دایرة المعارف عطا: ددر که همه میدونن چیه. آب: آبی جیز: اووووووووه.....خخخخخخخخخ    !!!! فرشته: دِدِدِ دست نزن:دَیدَ بیا:دَ بعضی کلمه ها رو هم گاهی میگی که نمیدونم صدا درمیاری یا معنیشو میدونی... با اینکه خودمو میکشم فارسی یاد بگیری ترکی حرف میزنی. فقط نمیخوام فردا تو مدرسه لنگ بمونی پسرم.وگرنه ترکی زبان مادری ماست. ...
2 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام حبه انگورم... فدات بشم مامانی.خیلی وقته برات ننوشتم.الانم شما خونه مامان جونی که من دارم راحت برات مینویسم. تو این مدت دختر خاله رها هم دنیا اومد و الان فکر کنم سه هفته ش میشه. عطا جونم تو که نمیدونم چرا نگاهش هم نمیکنی و دورو برش نمیری.البته فکر کنم بچه ها همشون اینطورن اما علتشو نمیدونم. پسر مامان تا دلت بخواد شلوغ شدی و یجا بند نمیشی.تا دستت به چیزی میرسه زودی بلند میشی.یعنی دیگه تمام میزامون پر از لک شده.تلویزیونم فکر کنم همین روزاست که ال سی دیش به رحمت خدا بره.از بس که با کنترل و دستت بهش میکوبی. راستی قبلا در در میگفتی الان اما بابا-یه یه-ادی-جیززز...و خیلی چیزا هم میگی البته به زبون شیرین خودت. مثلا وقتی چیزی میب...
10 دی 1391

بلاخره اومدم...

سلام گل پسرم... مامانی ببخشید دیر به دیر آپ میکنم.از بس که شما شیطون شدی یه لحظه آروم و قرار نداری که... الان قشنگ چهار دست و پا راه میری و گاهی حرکات عجیبی نشون میدی و مثلا رو نوک انگشت پاهات میری.نمیدونم شاید زانوهات درد میکنه... غذا تقریبا همه چیز میخوری جز اونایی که زیر یکسال ممنوع هست عزیزم.اما این ماه وزنت خوب بالا نرفته بود و فقط 200 گرم بیشتر شده بود.آخه خیلی شلوغ شدی مامانی.شلوغی هم نمیذاره خوب بخوری هم اینکه هرچی خوردی هم آب میکنی... پسرکم وقتی عصبانی میشی دیدنی میشی.همش میگی اه اه اونم با لحن خیلی بامزه.راستی یبار باباجون به شوخی داشت منو میزد تا ببینه چکار میکنی که اول شروع به اه اه کردی و هی صداتو بلند تر میکردی بعد ...
10 آبان 1391

مـــــــــــــــــــــادرانـــــــــــــــــــه...!

سلام گل پسرم. اينبار مادر داره با قلبي مالامال از غصه با دلي تكه تكه و هراسناك برات مينويسه. عطاي نازم نميدونم چطور برات بنويسم كه هرچي هم بگم فكر نكنم بتونم ذره اي از احساس الانم رو برات توصيف كنم. نازنينم امروز پنج شنبه هست و دقيقا 5 روز از اون واقعه تلخ گذشته.اما روز بروز براي من كه داره دردناك تر ميشه.شنبه همين هفته بود كه حدود ده دقيقه مانده به ساعت پنج بعد از ظهر زلزله نسبتا شديدي اومد و خيلي از بچه ها مادر ها و پدرهاي روستاهاي اهر ورزقان و هريس رو با زبون روزه زير آوار جان باختن. من و شما خوشبختانه خونه مامان جون بوديم و خواب بوديم و همگي فرار كرديم بيرون.اگر خدايي نكرده خونه خودمون بوديم هردو بشدت وحشت ميكرديم چراكه ...
26 مرداد 1391