عطـــــــــــاعطـــــــــــا، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

حبه انگور مامان و بابا

این چند وقت

سلام از یه مامان تنبل خوبی جگر گوشه من؟ واقعا متاسفم که غیبتم طولانی شد.هم شما اجازه نمیدی پای لپتاب بشینم هم خودم زیاد حوصله م نمیکشه.وگرنه کلی حرف برای گفتن دارم اگه حافظه م یاری کنه. یه خبر ناراحت کننده دارم اونم اینه که عمه مامان جون یعنی عمه بتول دو ماه پیش فوت کرد.طفلی یه سال نمیشد که از تهران بعد از یه عمر غربت و تنهایی اومده بود پیش تنها اعضای خانواده ش که باقی موندن ولی اجل مهلت نداد.خدا بیامرزتش. یه خبر خوب هم دارم اونم اینکه پسر خاله مامان همین پریروز دنیا اومد اسمشم آقا ماهان گل.البته از اونجایی که همون روز تولد اسمشو قطعی کردن هنوزم خیلیا جواد صداش میزنن.از جمله تو طبق معمول همیشه ماشالا کلی زبو...
30 مرداد 1393

بزرگـــــــــــــــــــ مـــــــــــــــــرد کوچک مـــــــــــن

سلام آقا کوچولوی خونمون.مرد کوچولوی مامان چی بگم که هرچی بنویسم از مردونگی و درک و فهم تو کم گفتم. داشتم نگاه میکردم پستای قبلی هم تعریف همین مردونگی و عشق و محبت دل کوچولوی توئه که بزرگتر از دریاهاست... اگه بخوام هرکدوم از این رفتارای نسبتا عجیبتو نسبت به سنت هربار بیام و بگم کلی مطلب میشه. ولی حیف که وقت و حوصله کم دارم.اما الان گفتم هرطور شده باید بیام و برات بنویسم که چه گل پسری هستی.بهت بگم که چقدر پشت مامان به تو گرمه.چقدر حمایتت برام دلچسبه.لذتبخش تر از هرچیزی تو دنیا. به حدی که باعث میشه هرچی مشکل و غم و غصه دارم از یادم بره. اونقدری که هرچی شلوغی و بریز و بپاش میکنی برام نوشه. اونقدری که کل خستگیم از تن و روحم میره. ...
11 فروردين 1393

حرفای بغض آلود

سلام عطا جونم، عطا الان به حدی غصه دارم که میخوام زار زار گریه کنم. فکر اینکه حتی یه ثانیه تو نباشی داغونم کرده.مخصوصا با خوندن اتفاقای غصه دار بقیه حالم بدتر شده. خدایا من پاره تنمو به خودت سپردم.خدای مهربونم خودت سالم نگهش دار در پناه خودت و عاقبت به خیرش کن. من تحمل یه لحظه ناخوشی عزیزمو ندارم....خدایا هیچ پدر و مادری رو با بچه ش امتحان نکن. حاضرم دور از من به خوشی زندگی کنی.حتی تنهام بذاری و دوستم نداشته باشی اما سالم و خوشحال باشی. عطا جونم ایشالا یه روزی پدر میشی و میبینی چه حسی به ادم دست میده. بخشی از وجود انسان ازش جدا میشه و همیشه نگرانشی.میشه عزیزتر از جون خودت حتی. پسرکم این پستو میخواستم برای درک بالا و مهربو...
7 دی 1392

از چی بگم؟

سلام پسر مامان، ایشالا که خوب و خوشی. مامانی واقعا دیگه نمیدونم از کدوم کار و حرفت بگم که همش در حال سورپریز کردن ما هستی. فقط بگم که ماشالا هزار ماشالا خیلی باهوش و با شعور هستی.به سختی بچه ای تو سن و سال تو اینقدر درکش بالا میشه.خوب میدونی چه کاری برات ممنوعه و باید انجام ندی یا اجازه بگیری حتی اگه منم متوجه نباشم ازم اجازه میگیری با زبون شیرینت و انگشت کوچولوت که منم نه نمیتونم بگم دیگه. حسابی در قبال بچه های کوچکتر از خودت احساس مسئولیت میکنی مخصوصا رها. بالش و لحاف میاری بخوابونیمش.شیشه شیرشو میاری و گریه کردنی زودی صدامون میزنی میری بالا سرش و....البته خیلی وقته اینطور هستی فدات شم. اگه کسی و مخصوصا من گریه کنم الکی نا...
26 آذر 1392

بقیه شیرین زبونیا...

عسلکم اگه بخوام همه حرفاتو بگم واقعا ذهنم یاری نمیکنه و تو حوصله دوستای گلم فکر نکنم باشه. اما بعضیاش که الان یادم میاد میگم و سعی میکنم بعدش عکس بذارم. آدانان؟ = هارداسان.کجایی؟ اَآب= خراب دِهمیرم= گتمیرم.نمیرم بِشو=بشور بِپو= بپوش گیمه= نپوشون دومه= دگمه تُنتُنُل= کنترل اوتو =اتو بَ= برق آتدیمی= باز نمیشه ایشَمی= کار نمیکنه اُنا= بازی کن و خیلی چیزای دیگه ... راستی امروز پنجمین سالگرد عقد من و بابایی بود.که کنار تو عسلم خیلی دلچسب تر بود برام. البته قسمت زیادیشو خواب بودی.ولی حضورت گرمی خاصی به زندگیمون میده عزیزم. اینم از عکسای گل پسرم: اینجا سفره صبحانه پهن کردی و منتظر هستی مامانی برات دادا بده جیگر...
16 آبان 1392

عــــــــــروسکم ملــــــــــــوسکم

سلام امیدم تو پست قبل گفتم یادم نمیمونه همه حرفا و کارات. الان کلی هم اضافه شده که سعی میکنم تا جاییکه یادم میاد برات بنویسم. چند شب پیش رها اینا با ما خونه مامان جون موندن. داشتیم میخوابیدیم که رها هی داشت گشت میزد تو حال چهار دست و پا و صدا میداد. شما هم به هوای اون پاشدی رفتی.بعد وایستادی جلوش دستتو بردی جلو میگی نی نی گت یات داااااا:برو بخواب دیگه ممه یه یات دااااا: می می بخور بخواب دیگه..... یعنی منفجر شدیم از خنده هاااااا.حسابی داری برای رها بزرگتری میکنی هم مواظبشی هم امر و نهی میکنی براش.خخخخخخ دیروزم بغلم بودی رو میز قندون دیدی میگی دَند دَند: قنر میگم مامان قند نمیخورن تو هم برگشتی بهم میگی رَرَردی: ضرردی یعنی...
8 آبان 1392

شیـــــــــرین زبــــــــون مــــــــن

سلام تاج سرم قربونت برم اونقدر شیرینی که میخوام فقط درسته قورتت بدم مامانی. از کدوم کار و حرفت بگم عزیزم آخه فوری هرچی میبینی کپی یست میکنی. تا چیزی میگیم زودی تکرارش میکنی البته به زبون شیرین خودت. اَلو دی: وقتی گوشی تلفنو میدی به من یعنی تلفنه باتی: بالش.پتو .... یه دو ته: یک دو سه اُدادی: اونجاست لو.تو: کو؟ دا: دیگه(جینگیل پسرم هروقت حرفتو گوش نمیدیم آخر فعلت یدونه دا بلند میذاری از کلافگی مثلا اون روز بهت غذا میدادم دستتو آورده بودی جلو پس میزدی میگفتی نه نه نه دیدی من بازم دست از سرت برنمیدارم عصبانی شدی گفتی نه دااااااا الهی خودم دورت بگردم) اوله: حوله تُنتُ : کنترل دَ: چسب باتی: باتری دیدات(چیخات): ...
22 مهر 1392