عطـــــــــــاعطـــــــــــا، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

حبه انگور مامان و بابا

انگار بار بزرگی از رو دوشم برداشته شد...آخیش

سلام پسرکم دیروز و امروز برای من و شما روزای طاقت فرسایی بودن و البته شیرین... چرا؟؟؟؟ چون دو روز متوالی بدیمت آتلیه و کلی عکسای قشنگ ازت گرفتیم. فقط حیف که کمی دیر کردیم و بهمین دلیل بعضی از ژستایی رو که دوست داشتم نشد ازشون عکس بگیریم.آخه دیگه اون سنت گذشته بود که رو زمین بمونی یا دراز بکشی و آروم باشی. فقط قدم رو میرفتی اینور اونور.خودمونو کشتیم تا این عکسا رو بگیریم. دیروز با مامان جون رفتیم و امروزم علاوه بر مامان جون مهربون دایی و پسر دایی و بابایی هم اومده بودن.واقعا دست مامان جون درد نکنه چون اغلب زحمتای منو تو گردن اونه.خدا حفظش کنه. بخاطر این مجبور شدیم دو سری تو دو روز ازت عکس بگیریم که کلی لباس و وسیله داشتی که ...
25 ارديبهشت 1392

بدو عکـــــــــــس...

یه روز گرم بهاری تو راه خونه مامان جون.این لباسا رو هم مثل اون قبلیها مامان جون از شیراز برات خریده بود.اون روز تنت کردم دیدم بلوزش برات خیلی کوچیک شده.اما شورتش بزرگه حالا حالاها میتونی بپوشی.دست مامان جون مهربون درد نکنه. اینجا هم نگهت داشتم ازت عکس بگیرم که شاکی شدی که راه بیفتیم...     وقتی برای اولین بار توت فرنگی میبینی و احتمالا تو دلت فکر میکنی حتما باید چیز خوشمزه ای باشه...   خب بخور خودت ببین پسرم.نوش جان.   انگار طعمش به خوبی ظاهرش نیست اما بخاطر قیافه قشنگشم که شده دوست داری هربار که میبینی امتحاناش کنی. اینجا هم پارکه.همونطور که تو پست قبلی برات گفتم.این برای اولین باره که میا...
23 ارديبهشت 1392

حرفا و کارای تازه...

عطای نازم سلام. هر روز کلی کارای جدید میکنی که با دیدن هرکدوم به وجد میام. الان مدتیه این کلماتو یاد گرفتی و استفاده هم میکنی: امی: امیر اتدی: اکی، مهدی آل: منو بغل کن(تند تند و پشت سر هم میگی در حالیکه خودتو بزور تو بغل یکی جا میدی) نی نی آدان: آدامس وقتی از خواب نصفه بیدار میشی یا شاید خواب بد میبینی و یا چیزی میخوای و... هی پشت هم میگی مامان مامان.اونقدر کیف میکنم که نگو... خیلی هم حرف میزنی اما قربونت برم متوجه نمیشم.فقط تماشات میکنم که چقدر دوست داشتنی با حرکات سر و دست سعی میکنی حرفاتو بفهمونی.اونقدر ناز میشی که نگو... آدامس خیلی دوست داری و فقط کافیه ببینیش یا یکی اسمشو بیاره که هی مگی آدان آدان و داد میزنی و ت...
15 ارديبهشت 1392

عکسای جدید

سلام پسرکم هر روز حرفا و کارای جدید یاد میگیری و من هی وسوسه میشم بیام همه رو همون موقع برات بنویسم اما وقت نمیکنم. خدا رو شکر راه افتادی و دیگه چهار دست و پا نمیری.اما هنوز مثل پنگوئن و جوجه اردکا راه میری فدات شم. منو بابایی که تو خونه اینور اونور میریم میفتی دنبالمون و مثل جوجه میای.هرطرف میپیچیم تو هم میپیچی.من موقع کار کردن تند تند میرم اینور اونور توهم اون وسط من هرطرفی میرم دوسه قدم میای بعد من برمیگیردم تو هم نصفه راه برمیگردی دنبالم.آخ که چقدر همه کارا و اداهاتو دوست دارم. چند وقته صبحا ساعت حدود 8 نصفه نیمه بیدار میشی و چشماتو باز نکرده گریه میکنی و میگی مامــــــــــان...پستونک هم قبول نمیکنی و اگه نزدیک دهنت بیارم دیو...
5 ارديبهشت 1392

عیـــــــــــدت مبارکـــــــــــــــ

سلام پسرکم ایشالا که خوبی... سال نو مبارک.دومین بهاریه که میبینی گل من .چقدر هم عیدی جمع کردی ماشالا... اونقدر خوشمزه و جیگر شدی که نگو.روز بروز ناز و ادات بیشتر میشه.عیدی هم به ما دادی.بلــــــــــــــه... دو سه روز مونده با سال تحویل شروع کردی به راه رفتن و مامان بابا گفتن قربونت برم. نمیدونی چه حالی میشم وقتی مامان صدام میکنی.انگار که دنیا رو بهم میدی...ولی نه... بیشتر از اونه.با دنیا عوض نمیکنم مامان گفتنتو... اونقدر دوست دارم وقتی مشغول کار هستم میای سراغم و یک ریز صدام میکنی مامان مامان...... منم هربار جواب میدم جانا جانا (=جانم) از عصبانیتت بگم که زمین و زمانو بهم میزنی و همه رو تسلیم میکنی.یک جیغایی میزنی که وح...
11 فروردين 1392

بدون عنوان

سلام پسر نازنینم عیدت مبارک عزیزترینم امروز دومین عید نوروزتان بود.خیلی دوست داشتم اول تو رو بغل بگیرم و به تو تبریک بگم اما نشد.قبلش از بغلم رفته بودی. عطا جون به مامان عیدی میدونی چی دادی? اول اینکه چند وقته مامان بابا قشنگ میگی. دوم اینکه تو این یه هفته ای که مامان جون اینا مسافرت بودن شروع کردی به راه رفتن و الان حتی هفت هشت قدم هم میری.الهی قربون قد و بالاتر بشم من. هرکاری کردم قبل سال تحویل نرسیدم برات بنویسم.اما تو اولین فرصت اومدم و نوشتم تا داغ باشه حرفام. اینم بگم با لباسای عیدت خیلی خوش تیپ تر میشی و خوشمزه تر. چشمت نزنن خوبه. بازم میام گلم ... بوس
1 فروردين 1392

واقعاً 1 سال گذشت!!

سلام یکی یدونه مامان. میخوام برات از این سالی که گذشت بگم...اما نمیدونم چطور حرف دلمو بزنم. از همون لحظه ای که فهمیدم تو وجودمی یه حال تازه ای به زندگیم دادی.از همون لحظه بود که دیگه تو شدی مهم ترین کس تو زندگی من.یه امید تازه.یه انگیزه برای بهتر زندگی کردن.یه انگیزه واسه موندن و خوب موندن...هرچی هم شاکر خدا باشم بخاطر نازنینی مثل تو بازم کمه. روزها و ماهها گذشت تا اینکه رسیدیم به 5 اسفند پارسال .یه روز جمعه که تو غافلگیرانه به دنیای ما اومدی.دم دمای عید بود.ولی عید اون سال یه حال و هوای دیگه ای داشت با وجود یه فرشته کوچولو.بهار اون سال برای ما از 5 اسفند شروع شد.اصلا نفهمیدم این یه سال چطور اومد و رفت و تو الان برای خودت آقایی شدی...
15 اسفند 1391