عطـــــــــــاعطـــــــــــا، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

حبه انگور مامان و بابا

آرامــــــــــــــــــ جـــــــانــــــــــمـــــــــ...

سلام یکی یدونه ی خودم اونقدر سریع داری از هر نظر پیشرفت میکنی که اگه بخوام همه رو بگم از حوصله خارج میشه. ماشالا عزیزم هر کی میبینتت بهم میگه اسفند دود کنم برات و صدقه بدم.از بس تو دل برو و شیرینی پسر عزیزم. خیلی هم با محبت هستی مامانی.دل کسی رو نمیشکنی خیلی درکت بالاست ماشالا. تابستون امسال اولین سفر نسبتا راه دورت رو رفتی.باهم با مامان جون اینا بودیم خیلی به هممون خوش گذشت خدا رو شکر. اولین باری بود که دریا رو میدیدی یکم شوکه شده بودی از دیدن اینهمه آب که عاشقشی.ههههههه ببین اینا اولین تجربه تو از دریاست   عشق مامان کنار دریاااااا دوستت دارم پسرکم تو قلب مامانی هر جا که باشی   داری با دایی ...
6 مهر 1392

شــــیرین زبــــــونیای قند عسل مامان

سلام شیرین زبون من امروز میخوام همه کلماتی رو که میگی یجا برات بنویسم. که در حقیقت میشه دایرة المعارف یک و نیم سالگیت. اول از همه مــــــــــامــــــــــان: به من و مامان جون بــــــــابــــــــا: بابا و بابا جون مهدی: دایی جون مهدی اٍتده: خاله جون فرشته عمو: عمو جون و آقایون دیگه عمه: عمه ها اِم اِم-ماتی: ماشین آتدا: آشغال به به: دستمال کاغذی بتدَ(دی): بستنی دا دا: قاقا دیسدا: جیز لالا: خوابیدن، لحاف تشک و بالش پردی: پروین اِدایی؟: اجازه؟ یَیا: سلام عدا: عطا می می:!! مِمون_ یه یه: خاله سمیه اَتدی :خاله اکرم(اکی) دَتودی: دستشویی بِتو: بشور بَ: برق دادو: جارو دوتودی: تموم شد(قوتولدی) ...
5 شهريور 1392

مــــــــــــادرانه

سلام پاره تنم عطا جون امروز برام خاطره بدی بود. ولی دوست دارم برات بگم. میخوام از دلتنگیام بگم.از مادرانه هام بگم.از لرزیدن دلم برای تو جگر گوشه م . از دلی که برای هیچ کس اینطور پر پر نزده بود جز تو... تو که همه کس منی.تو که بود و نبودمی... امروز عصر اولین و ایشالا آخرین باری بود که با تنها گذاشتنت باعث شدم اینقدر دلتنگی کنی و اذیت بشی. با اینکه کمتر از نیم ساعت برگشتم اما هم تو داشتی هلاک میشدی هم من. خونه غریبه نبود دلکم. خونه مادربزرگ موندی چون خواب بودی و ما هم زود میخواستیم برگردیم. ولی یه چیزی تو دلم میگفت همینطور که از خونه دور میشدیم که تو اذیت میشی. بیدار شده بودی و چون منو کنارت ندیده بودی حسابی ترسیده بود...
3 شهريور 1392

ادامه عکسای گل پسر...

زیبای خفـــــــــــــــــــته   آقا پسر تمیز و با غیرت دو سه ساعت بعد از تزریق واکسن یک و نیم سالگی در حال جارو کشیدن.الهی قربون قد و بالات برم که اینقدر کمک حال مامانی.   بازم یه پسر خوش تیپ و تو دل برووووووو   کفشای سوتی که برات خریدیم و خیلی دوستشون داری.خیلی آرزو داشتم با این کفشا راه بری اما نمیتونستم پیدا کنم.ولی از رو نرفتم و دنبالش گشتم تا الان پیدا کردم.   آخــــــــــــــــــی  قربون نیم رخ قشنگت برم مننننن   ناردونه من حوله و پوشکشو برداشته میره توالت تا مامانی پی پی شو بشوره.همچین نی نی ماهی کسی دیده؟   پسرکم تو پارک با تفنگ آبی که با...
1 شهريور 1392

عکس های منتشر نشده از عطـــــــــــــا.داغِ داغ

سلام آقا پسر گل گلاب شیرین بلاخره قسمت شد تنبلی رو کنار بذارم برات عکس بذارم آقا پسر فوتبالیست من وقتی یک عدد عطای خوشگل ولی کثیف از فرط خستگی روی تاب خوابش میبره عطای ناز نازی تو فروشگاه اومده خرید عطا دخترونه با دستمال سررررررررر بازم عطا دخترونه جارو به دست وقتی گل پسر بعد از یه روز شیطونی خسته میفته میخوابه پسرم کجا رو داری نیگا میکنی مادر به قربونت ؟؟؟؟   وقتی سعی میکنی برای اولین بار سوت بزنی.سوت زدن که چه عرض کنم داری قورتش میدی...... پسرکم با دختر خاله رها یا بقول خودت نی نی یا لهدا که کم کم داره روابطتون از طرف تو هم حسنه میشه.   عطا جون این مثلا عکس یادبو...
28 مرداد 1392

عطای من چقدر درکت بالاست مامانـــــــــی

پسر گلم سلام عطای عزیزم واقعا خیلی بیشتر ا زاونی که فکرشو بکنیم میفهمی. و این برای من هم کارو سخت میکنه هم خیلی لذت بخشه. مثلا چند روز پیش بعد از خواب بعد از ظهر پی پی کرده بودی و من یکم تنبلی کردم برای شستنت. تو اتاق نشسته بودم بابایی داشت یه چیزی تو کامپیوتر نشونم میداد که شما رفتی از تو کمدت یه پوشک برداشتی آوردی دادی دست من گفتی آتدو: باز کن و با دستت پوشکی که تنت بودو میکشیدی که بازش کنم.هی میگفتی دتو دی: دستشویی.واقعا تعجب کردم از اینهمه هوش و فهم تو این سن. بعد بهت گفتم برو حوله تو بیار بشورمت که رفتی حوله تو آوردی بهم گفتی بتو: بشوررررر وای خیلی خجالت کشیدم خیلی.چون سهل انگاری کرده بودم و باعث شدم تو اذیت بشی تا خودت ...
25 مرداد 1392

واکسن یک و نیم سالگی البته قبل از موعدددد

سلام پسر مامان سه چهار روز پیش رفتیم طبق معمول با مامان جون مهربون واسکن یک و نیم سالگیتو زدیم. البته لحظه واکسن زدن مامان جون از من خواست برم ت ماشین بشینم تا حالم بد نشه از گریه تو. وقتی مامان جون اومد از مرکز بهداشت بیرون خیالم کمی آروم شد.آخه تو گریه نمیکردی. بعدش کاشف به عمل اومد که اشتباهی یه ماه واکسنتو زودتر زدیم.چون من مرداد ماه رو هم حساب میکردم که نباید میکردم. مسئول مرکز بهداشت هم دقت نکرده بود و بعدش که زنگ زدن به مرکز گفتن باید واکسنت یه ماه دیگه سر وقت خودش تکرار بشه. همین که اینو شنیدم به قدری ناراحت شدم که دیگه نای حرف زدن هم نداشتم.فقط تو فکر بودم.تو فکر این که عجب مادر سهل انگاری هستم.عذاب وجدان داشت منو میکشت ...
10 مرداد 1392