عطـــــــــــاعطـــــــــــا، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

حبه انگور مامان و بابا

پسرک شیرین زبون مامان

سلام دردونه چقدر شیرین زبونی عسلم. ماشالا هر کلمه رو زودتر از اونی که فکرشو بشه کرد یاد میگیری. باید زود زود بیام برات بنویسم. البته تو گوشیم یادداشت میکنم تا یادم نره. هواپیما: آمادی به جارو برقی میگی ام ام.چون سوارش میشی.مامان جونم نشونت داده با جارو چیز میزو میکشه میگه آم کرد یعنی خورد تو هم دست برنمیداری باز کنین آم کنه.دستمال میاری میگیری جلوش. حالا خوبه خودتم میترسی تا روشن میشه یه متر میپری هوا...خخخخخخ   به شدت علاقمند به دم و دستگاه هستی مخصوصا اونایی که صدا میدن.مثل چرخ گوشت و غذا ساز و...بزورم میگی روشن کنین. عروسک بازی دوست داری و ملافه میپیچی دور عروسک باهاش میخوابی.اینم مامان جون یادت...
30 تير 1392

یه گل پـــــــسر وسواسی نـــــــــــاناز...

سلام نازنینم اخه من چی بگم چیکار کنم دلم خنک بشه از دست تو؟؟ میخوام همچین بچلونمت یا گازت بگیرم که نگووووووووو... آقا پسر جونم برات بگه حسابی وسواسی هستی و هرچی که روت بریزه مخصوصا رو پوستت حسابی عصبانی میشی و گریه میکنی. مثلا دیشب سس رو ریخته بودی رو پات گاتو بالا نگه داشته بودی گریه میکردی منم فکر میکردم جاییت درد گرفته هی بوس میکردم میدیدم پایینش نمیاری. آخرش بابایی گفت سس رو ریختی رو گات تا آورد با دستمال پاکش کرد تونستی راحت بشینی. وقتی دستت هم کثیف میشه به زور اگه خوراکی باشه میاری جلو دهنم میگی ام ام که بخور تمیز بشه. حسابی مثل مامان از گرما بدت میاد و شبا نمیذاری روتو بکشم و هی وول میخوری تا برای خودت جای...
17 تير 1392

بدون عنوان

سلام عطا جونم پسرکم اونقدر تو دل برو شدی که خدا میدونه. خاله سمیه که برخلاف میل من موفق شد به تو میمون گفتنو یاد بده.که البته خیلی وقته یاد گرفتی.ولی یه چیز خنده دار بذار برات بگم... الان تو خاله رو میمون صدا میزنی یعنی فکر میکنی اسمش اینه...البته یکی دو بارم جلو جمع خجال زده ش کردی منم بهش میگم تاوان کار اشتباهش همینه وقتی چیزی میفته میگی: افتا یا توشدی(دو زبانه) وقتی چیزی میشکنه یا خراب میشه: ناندی (سوخت ) اونجا: اوندا ،اُدا رها: لَلا، لَهدا هواپیما: آمادی قاشق: داتدی(وقتی میخوای چیزی رو هم بزنی) به آقاجون میگی: آدا(آجان) صبح که از خواب بلند میشی یکم که میگذره یهو یادت میفته میگی مهدی ...اَمی (امیر)دستاتم ب...
10 تير 1392

مــــــــــــادرانه

  سلام عسلم   عطـــــــــــا میخوام بهت بگم چند روزه دلم خیلی گرفته... عطـــــــای من نکنه بزرگ که شدی منو زیاد دوست نداشته باشی.... نکنه به من اهمیت ندی.... آخه... آخه تو همه زندگی منی. آخه تو جون منی. آخه تو امید منی. تو پــــــــــاره تن منی... ولی نـــــــــه.... باید بگم از همه اینایی که گفتم برام عزیزتری.خیلی عزیز تر.... یعنی میرسه روزی که اینا رو بخونی؟؟ عطا منو تنها نذاری یوقت... عطا دلت برام تنگ میشه؟؟ عطا دوستم داری؟؟ وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم چقدر نیاز دارم به عشق تو.به وجود تو...یعنی من بی تو هیچم مامانی... الان خوابیدی...چقدر دلم برات تنگ شد... مثل هر مادری دوست دارم بزرگ...
5 تير 1392

حرفای جدید، کارای جدید

سلام دردونه.خوبی؟ عطا یه سری از کلماتی که میگی رو انگار یادم رفته بنویسم و یه سری رو هم تازه یاد گرفتی. قربونت برم هر روز برای مامانت سورپرایز داری. شدیدا به آب بازی و حموم علاقه داری و تا یکی میخواد بره حموم یا کلمه شو بکار ببره بدو بدو میری جلو حموم و میگی: اَمو وقی دنبال چیزی هستی بجای کو میگی: لــــــــو؟؟؟؟؟؟ وقتی خوابت میاد یا میخوای شیر بخوری میگی: لالا و بعضی وقتا هم می می به تا بازی و اسباب بازی میگی: آب بادی.مخصوصا وقتی سوار تاب هستی اینو با آهنگ تاب تاب عباسی میخونی... وقتی ازمون میخوای چیزی رو باز کنیم میگی: آتتو تا توی تلویزیون یا جایی آهنگ یا اذان پخش میشه شروع به خوندن میکنی با خودت و حسابی کیفور میشی... ...
17 خرداد 1392

ادا اصول جدید جیگر مامان...

سلامممممممم عطا چقدر تو بلا شدی.... فقط میخوام بخورمت تمومت کنمااااا... پسرکم گاهی بد غذا میشی و خوب نمیخوری که ناراحت میشم. مخصوصا مواقعی که شلوغی دوست داری بکنی یا کسی یا چیزی هست که ت وجهتو جلب میکنه دیگه نمیخوری چیزی. اما خوشبختانه غذای سالم دوست داری.عاشق کباب و ماهی هستی که از این بابت خیلی خوشحالم. سعی کن همیشه سالم زندگی کنی پسرکم .مامانی دلش طاقت نمیاره یه لحظه اذیت بشی. چنتا کلمه جدید هم میگی: الان دیگه به امیر و پسر بچه های همسنش میگی:اَمو علیرضا : اَدیدا از خیلی وقت پیشا ای وای میگفتی که الان یادم افتاد بنویسم به این زبون: ایبا ، اِوا وقتی شیر میخوای یا خوبت میاد هی میگی لالا و چیزی که اخیرا یاد گرف...
7 خرداد 1392

وقتی رگ سیدی عطا میگیره........

سلاممممممممم به عطای عصبانی... وای عطا تا بحال اینقدر ازت نترسیده بودم.خیلی بدتر از آدم بزرگا عصبانی شده بودی. بگم چرا؟؟؟ دیروز عصر مثل اغلب اوقات تو رو خوابوندم و از اونجایی که خسته بودی فکر نمیکردم زود بیدار بشی.واسه همین رفتم حموم تا دوش بگیرم.که تازه سرمو شسته بودم که دیدم صدا میاد... دقت کردم دیدم بلــــــــــــــــــه... داری حسابی گریه  و جیغ جیغ میکنی...تا خودمو گربه شور کنم بیاد پیشت حسابی دیوونه شده بودی.آره دیـــــــــــــوونه.... وای خدا نیاره... دیدم وایستادی کنار دیوار و جیغ میزنی.فدات بشم الهی انگار ترسیده بودی از اینکه تنها موندی... بعدشم که منو دیدی تبدیل شد به عصبانیت.اصلا اجازه نمیدادی...
2 خرداد 1392