عطـــــــــــاعطـــــــــــا، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

حبه انگور مامان و بابا

عکس های منتشر نشده از عطـــــــــــــا.داغِ داغ

سلام آقا پسر گل گلاب شیرین بلاخره قسمت شد تنبلی رو کنار بذارم برات عکس بذارم آقا پسر فوتبالیست من وقتی یک عدد عطای خوشگل ولی کثیف از فرط خستگی روی تاب خوابش میبره عطای ناز نازی تو فروشگاه اومده خرید عطا دخترونه با دستمال سررررررررر بازم عطا دخترونه جارو به دست وقتی گل پسر بعد از یه روز شیطونی خسته میفته میخوابه پسرم کجا رو داری نیگا میکنی مادر به قربونت ؟؟؟؟   وقتی سعی میکنی برای اولین بار سوت بزنی.سوت زدن که چه عرض کنم داری قورتش میدی...... پسرکم با دختر خاله رها یا بقول خودت نی نی یا لهدا که کم کم داره روابطتون از طرف تو هم حسنه میشه.   عطا جون این مثلا عکس یادبو...
28 مرداد 1392

عطای من چقدر درکت بالاست مامانـــــــــی

پسر گلم سلام عطای عزیزم واقعا خیلی بیشتر ا زاونی که فکرشو بکنیم میفهمی. و این برای من هم کارو سخت میکنه هم خیلی لذت بخشه. مثلا چند روز پیش بعد از خواب بعد از ظهر پی پی کرده بودی و من یکم تنبلی کردم برای شستنت. تو اتاق نشسته بودم بابایی داشت یه چیزی تو کامپیوتر نشونم میداد که شما رفتی از تو کمدت یه پوشک برداشتی آوردی دادی دست من گفتی آتدو: باز کن و با دستت پوشکی که تنت بودو میکشیدی که بازش کنم.هی میگفتی دتو دی: دستشویی.واقعا تعجب کردم از اینهمه هوش و فهم تو این سن. بعد بهت گفتم برو حوله تو بیار بشورمت که رفتی حوله تو آوردی بهم گفتی بتو: بشوررررر وای خیلی خجالت کشیدم خیلی.چون سهل انگاری کرده بودم و باعث شدم تو اذیت بشی تا خودت ...
25 مرداد 1392

واکسن یک و نیم سالگی البته قبل از موعدددد

سلام پسر مامان سه چهار روز پیش رفتیم طبق معمول با مامان جون مهربون واسکن یک و نیم سالگیتو زدیم. البته لحظه واکسن زدن مامان جون از من خواست برم ت ماشین بشینم تا حالم بد نشه از گریه تو. وقتی مامان جون اومد از مرکز بهداشت بیرون خیالم کمی آروم شد.آخه تو گریه نمیکردی. بعدش کاشف به عمل اومد که اشتباهی یه ماه واکسنتو زودتر زدیم.چون من مرداد ماه رو هم حساب میکردم که نباید میکردم. مسئول مرکز بهداشت هم دقت نکرده بود و بعدش که زنگ زدن به مرکز گفتن باید واکسنت یه ماه دیگه سر وقت خودش تکرار بشه. همین که اینو شنیدم به قدری ناراحت شدم که دیگه نای حرف زدن هم نداشتم.فقط تو فکر بودم.تو فکر این که عجب مادر سهل انگاری هستم.عذاب وجدان داشت منو میکشت ...
10 مرداد 1392
1