عطـــــــــــاعطـــــــــــا، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

حبه انگور مامان و بابا

واقعاً 1 سال گذشت!!

سلام یکی یدونه مامان. میخوام برات از این سالی که گذشت بگم...اما نمیدونم چطور حرف دلمو بزنم. از همون لحظه ای که فهمیدم تو وجودمی یه حال تازه ای به زندگیم دادی.از همون لحظه بود که دیگه تو شدی مهم ترین کس تو زندگی من.یه امید تازه.یه انگیزه برای بهتر زندگی کردن.یه انگیزه واسه موندن و خوب موندن...هرچی هم شاکر خدا باشم بخاطر نازنینی مثل تو بازم کمه. روزها و ماهها گذشت تا اینکه رسیدیم به 5 اسفند پارسال .یه روز جمعه که تو غافلگیرانه به دنیای ما اومدی.دم دمای عید بود.ولی عید اون سال یه حال و هوای دیگه ای داشت با وجود یه فرشته کوچولو.بهار اون سال برای ما از 5 اسفند شروع شد.اصلا نفهمیدم این یه سال چطور اومد و رفت و تو الان برای خودت آقایی شدی...
15 اسفند 1391

تولدت مبارک

سلام ناردونه مامان امروز تولدت بود که به خوبی و خوشی برگذار شد. پارسال این موقع پسر مامان ده ساعته بود.آخه ساعت یک دنیا اومدی.منم که هنوز کامل بهوش نیومده بودم.توی بیمارستان کنار تخت مامان خوابیده بودی فدات شم. الان خیلی خسته م عطا جان.بعدا برات عکس میذارم.دورت بگردم ایشالا صد و بیست سال عمر با عزت داشته باشی و عاقبت بخیر بشی. خیلی دوستت دارم. بوس
5 اسفند 1391
1